تبليغاتX
به خواهش دل گوش بسپار
سلام

نمیدونم چی بنویسم فقط این وبگم که دلم خیلی برات تنگ شده

میدونم که دیگه بر نمیگردی نمیخواد بگی که همیشه یاد من هستی

اگه بودی حداقل نمیرفتی وتنهاتر نمیشدم بازم با نبودنت سر میکنم

اخه چا ره ای ندارم میدونی چیه این جا همه چیز خوبه فقط نبودن تو

من واذیت میکنه با اینکه سالهاست نیستی ولی هنوزم نتونستم بفهمم

بعضی وقتا هیچ نمیخوام فقط دلم میخواد توپیشم باشی میدونم که برای تو

دیدن وندین من فرقی نداره نگو نه نمیخواد قسم بخوری چون ... با همه این حرفها

من خیلی دوستت دارم همیشه یادتم همه میگن فراموشت کنم بهت فکر نکنم

با نبودنت کنار بیام ای کاش یه لحظه خودت وجای من میذاشتی وبعد تصمیم میگرفتی

اون وقت شاید تنها نبودم حالا ولی میدونی چیه اینا همش کاش وشاید میدونم که دیگه

فایده نداره  سهم من از دنیا اینه ....

دلم گرفته امشب خواستم باهات حرف بزنم جز اینجا جای دیگه نبود ببخشید

دوستت دارم

کاش کاشکی بودی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:6  توسط پریسا | 

زندگی در چشم من شب­های بی­مهتاب را ماند،

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند،

ابر بی­بارن اندوهم،

خار خشک سینه­ی کوهم

سال­ها رفته­ست کز هر آرزو خالی­ست آغوشم

نغمه­پرداز جمال و عشق بودم-آه-

حالیا، خاموش خاموشم،

یاد از خاطر فراموشم.

روز، چونن گل، می­شکوفد بر فراز کوه

عصر، پرپر می­شود این نوشکفته-در سکوت دشت

روزها اینگونه پرپر گشت

لحظه­های بی­شکیب عمر

چون پرستوهای بی­آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز...

 

اینک اینجا شعر و سازه و باده آماده­ست،

من-که جام هستیم از اشک لبریز است- می­پرسم:

-«در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟

در نوای ساز باید ناله­های روح را گم کرد؟»

 

ناله­ی من می­تراود از در و دیوار

آسمان، اما سراپاگوش و خاموش است!

همزبانی نیست تا بگویم به زاری: - ای دریغ-

دیگرم مستی نمی­بخشد شراب،

ساز من: فریادهای بی­جواب!

 

نرم نرم از راه دور

روز، چون گل می­شکوفد بر فراز کوه

روشنائی می­رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نو سرشار است، اما من:

 

همچنان در ظلمت شب­های بی­مهتاب

همچنان  پژمرده در پهنای این مرداب،

همچنان لبریز از اندوه می­پرسم:

-«جام اگر بشکست؟

ساز اگر بگسست؟

شعر اگر دیگر به دل ننشست؟»...

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:57  توسط پریسا | 

                                          

 

خدایا!

من آموخته ام با تو بودن چقدر آسان است

من آموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز

من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق

من آموخته ام تو را صدا کردن یعنی آرامش خاطر

خدایا کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من

هدیه کرده ای شاداب تر و سالم تر بسازم

وخدایا من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو

نیایش کنم وشکرگزار دریای بیکران رحمت تو باشم

     جکسون براون                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:31  توسط پریسا | 
زندگی قصه تکرار است....

تکرار روزهای بی خاطره....

ماندن بهانه میخواهد و. .حالا بدون تو در این سکوت وتنهایی مدتهاست

سرود مرگ را خوانده ام....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 2:14  توسط پریسا | 

          

                   در این تنهایی دلگیر ومبهم

من از تو مینویسم عاشقانه

                            دلم از تو شده لبریز احساس

تو این حال وهوای بی ترانه

 

                                 نمی دونم کدوم حس غریبی

منو با دستای تو آشنا کرد

                            یکی انگار تو این بهت غریبی

دل دیوونه من رو صدا کرد

 

                          صدام دل مرده ای بود سرد وساکت

نفس های تو شد طنین آواز

                            تو تنهایی غزل گم کرده بودم

بازم شد شعر من با عشقت آغاز

 

                                 تو کوله باری از عشق وترانه

من از خواب ترانه بی صداتر

                                رسیدی از ته دنیایی روشن

منو بردی به خود تا مرز باور

 

                                    نمی دونم اگر با من نبودی

کدوم دست نوازش مرهمم بود

                              عزیزم توی این نا مردمی ها

همیشه دستای تو محرمم بود

 

                                  بذار با هم باشیم تا فصل آخر

منو تنها نذار با بی کسی ها

                             بمون با من تو این دنیای مسموم

دارم می میرم از دلواپسی ها 

 

 

 

فرزاد خا مه ای

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط پریسا | 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد

 جمعیت زیادی گرد آمدند قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود

 پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیبا ترین قلبی است که تاکنون دیده اند

 مرد جوان در کمال ا فتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت

ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد وگفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست

مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند قلب او با قدرت تما م می تپیداما پر از زخم بود

.قسمتهایی از قلب  او برداشته شده وتکه هایی جایگزین آنها شده بود

اما به درستی جاهای خالی را پر نکرده بود وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب اودیده می شد

. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود

 مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر میکردند این پیر مرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره کرد و با لبخند گفت تو حتما شوخی میکنی

قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.

پیر مرد گفت درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هر گز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم

 می دانی هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام

 گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده  که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام اما چون این تکه ها مثل هم نبودند

 گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند اینها همین شیارهای عمیق هستند

گر چه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام

.امید وارم که آنها هم روزی بازگردند واین شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند....

حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.

 در حالی که اشک از گو نه هایش سرازیر بود به سمت پیر مرد رفت

 از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد وبا دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد

.پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد وبخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیبا تر بود .

عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

                                                                  نویسنده ناشناس

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط پریسا | 

دو چهره است که همواره این جهان دارد

یکی عیان و دگر چهره در نهان دارد.

 

یکی همیشه به پیش نگاه ما پیداست.

که با تولد مرگ

که با طلوع غروب

که با بهار بهشت آفرین خزان دارد.

 

یکی همیشه نهان است اگر چه در همه جا

به هر چه در نگری با تو داستان دارد!

 

نه با تولد مرگ

نه با طلوع غروب

نه با بهار خزان

که هر چه هست در اوعمر جاودان دارد!

 

تورا به چهره پنهان این جهان راه است

نه از فراز سپهر

نه از دریچه ماه

نه با کمان وکمند

نه با درفش وسپاه!

همه وجودت از آن بی نشان نشان دارد

 

جهان چو گشت به یک چهره جلوه گر ز نخست

نگاه چاره گر چهره آفرین با توست

 

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان

اگر که دل بسپاری به "مهر ورزیدن"

اگر که خونکند دیده ات به "بد دیدن"

 

امید توست که در خار زار کوه کویر

اگر بخواهد صد باغ ار غوان دارد

 

دلت به نور محبت اگر بود روشن

تو را همیشه چو گل تازه وجوان دارد

بر آستان هنر گر سری فرود آری

چراغ نام تو هم جاودانه جان دارد.

 

نه آسمان نه ستاره نه کهکشان نه زمان

تو چهره ساز جهانی تو چهره ساز جهان!

هر آنچه می طلبی از وجود خویش بخواه!

چگونه با تو بگوید؟

                          مگر زبان دارد!

 

                                فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:39  توسط پریسا | 

نه از آغاز چنین رسمی بود

 

و نه  فرجام چنان خواهد شد

 

که کسی جز تو تو را دریابد

 

تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی

 

ظلمتی اگر هست دست از کوچه یاری بردار

 

وفراموش کن این کهنه خیال نور فانوس رفیقی

 

 که تو را دریابد!

 

دست یاری که بکوبد در راپرده از پنجره ها برگیرد

 

 قفل بگشاید

 

کوله بارت بردار دست تنهایی خود را تو بگیر

 

و از آیینه بپرس منزل روشن خورشید کجاست؟

 

شوق دریا اگرت هست روان باید بود

 

ور نه در حسرت همراهی رودی به زمین خواهی شد

 

مقصد از شوق رسیدن خالیست

 

راه سرشار  امید وبدان کین امروزمنتظر فردایی ست

 

که تو دیروز به امید وصالش بودی

 

بهترین لحظه راهی شدنت اکنون است

 

لحظه را در یابیم

 

باور روز برای گدر از شب کافیست

 

واز آغاز چنان رسمی بود

 

که سرانجام چنین خواهد شد

 

 

شعر از یه دوست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:9  توسط پریسا | 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 1:18  توسط پریسا | 

 

 

یه روزی با این همه ساده دلی

 

تو خودت می فهمی عاشقی چیه

 

ما که رفتیم از کنارت ولی تو

 

بعد از این ببین که عاشقت کیه

 

تو نمی خواستی بمونی حرفی نیست

 

چرا احساس و گذاشتی زیرپا

 

ما رو با ش چی فکر می کردیم و چی شد

 

کجا رفت اون همه حرف و ادعا

 

توکه میگفتی منو دوسم داری

 

بریدی چرا ازم به سادگی

 

هرکسی ما رو جدا کرد بدونه

 

عشقمون بس بود برای زندگی

 

این روزا عاشقی معنا نداره

 

کو یه همدل، بی ریا وبی کلک

 

یکی مثل تو میون پر قو

 

یکی دلخوش به همین نون و نمک

 

بین ما قد یه دنیا فاصله اس

 

می دونم نمی رسیم به همدیگه

 

این جدایی تقصیر خودت نبود

 

اینو هر دو چشماتون بهم می گه

 

من می رم اما اینو کاش بدونی

 

لحظه ای نمی شی از تنم جدا

 

تو که نیستی خاطراتت با منه

 

من هنوز عاشقت هستم به خدا

 

 

 

ادعای هرکسی روزی با عمل او ثابت خواهد شد

تو هم روزی مدّعی بودی!............

 

 

 

                                                                             فرزاد خامه ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:38  توسط پریسا | 
                    پنجره را باز می کنم .......به آسمان تیره و ابری خیره میشوم

                 از ستاره ها وماه خبری نیست.... چند روزیست ابرها دلتنگی میکنند

            با صدای رعد باران باریدن میگیرد...دستانم را به سوی آسمانش بلند میکنم

       تا باران اندوه دلم رافرو شوید ...شاید روح بی قرارم آرام گیرد ابرها چه آسان می گریند

تورا میبینم ..در باران آسمان.. ابرها...شب روز در همه جا.. به بزرگی ومهربانیت می اندیشم ..

با تمام وجود صدایت میزنم میدانم صدایم را میشنوی...تو را می خوانم میدانم تو هم مرا خوانده ای

                 دل خسته ام را به تو میسپارم تا مرهمی نهی...میدانم رهایم نمیکنی ...

                                                 مهربانم مرا تنها نگذار...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:22  توسط پریسا | 

 

         

چه  غم که در دل این برج های سیمانی

 

             زباغ و باغچه دورم در اين اتاق صبور

 

            همين درخت پر از برگ سبز تازه و نغز

 

              كه قاب پنجره ام را تمام پوشانده‌ست

 

         به چشم من باغي ست

 

                         وگر هزار درخت

 

                                      برآن بيفزايند

 

                     جمال پنجره من نمي‌كند تغيير

 

              كه بسته راز تسلاي من به صحبت پير

 

                  چو قسمت ازلي بي حضور ما كردند

 


           گر اندكي نه به وفق رضاست خرده مگير

 


 فریدون مشیری
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:6  توسط پریسا | 

مينويسم .......
 روزهايم خاكستریست
چه قدر روزها را منتظرت بودم
بر پشت پنجره هايي كه
به رويت گشوده بودند
باران برف
سرما گرما
گذشتند باز هم نيامدي
 مگر نميدانستي بي توتنهايم
تو رفتي تا شايد فراموش كني
عهدي را كه بسته بودي
فراموش كني روزگاري من عشقت دنيايت وهمه چيز تو بودم
افسوس ندانستم دوست داشتنت فريب است
دل من چه ساده فريب نگاهت را خورد
تو چگونه ساده از همه چيز گذشتي؟
من باورت داشتم
تو را براي هميشه در كنارم مي خواستم
با تمام وجود فريادت ميزدم
اما تو صدايم را نميشنيدي
بهانه ي زندگيم بودي
همه چيز را ناديده گرفتي ورفتي تنها
....
شكستم
سوختم
از آن روزها میگذردو من هنوز تنهايم
نميدانم حالا كه نيستي
باز هم برايت مينويسم
دلتنگت ميشوم
به يادت اشك ميريزم
تو عهد را شكستي
ولي من هنوز به يادت مينويسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:37  توسط پریسا | 
                                  آسمون اینجا ....

 

روزا آبیه وخورشید میدرخشه...... شب که میشه ماه میاد وپر از ستاره میشه

گا هی وقت ها هم که آسمون دلش از شب وروز می گیره ابری و بارونیه...

ببینم اونجا هم شب وروز آسمون همینطوریه..... او نجا هم بارون میاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:0  توسط پریسا | 
                            لحظه هايم تنها

 تكرار واژه هاييست كه تو آنها را برايم معنا كردي
اكنون ..تو نيستي..ومن واژه هارا گم كرده ام
نميدانم
از چه چيزي برايت بگويم  ...

امشب دلم خیلی گرفته..........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:34  توسط پریسا | 
   

            بهار نزديك است و

دل من

        بي تو خزان است

كاش به همراه بهار بيايي...

                            من هنو زهم منتظر م.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:6  توسط پریسا | 


ديشب باران باريد
وباز پنجره ..باران.خيال تو
وابرهاي دلتنگيم كه با باران همنوا شدند
ديشب همه جا تو را ميديدم
ميدويدم تابه تو برسم
فرياد ميزدم
تو دور ودورتر ميشدي
باران شديد تر ميباريد
ديگر تاب نداشتم
خسته بودم خسته از دويدن ونرسيدن
پاهايم توان حركت نداشت
جسم خسته ام را ميكشاندم
تا شايد به تو برسم


تو دور تر ميشدي
رد پايت را دنبال ميكردم

با تمام وجود صدايت ميزدم

و دورتر شدي دورتر
ايستادم
باران مي باريد
اما تو ديگر نبودي
وباز هم سراب ديدن تو

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 14:25  توسط پریسا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:29  توسط پریسا | 
دلم گرفته ستاره.... تنها تو معنی دلتنگی

میدونی ....خوش به حالت که تو آسمونی....

میون این همه ستاره...کوچیک وبزرگ.........

تو دل ابرا....خوش به حالت که تنها نیستی...

ببینم اون بالا برای من جایی داری.........

آخه دیگه از آدم بودن ومیون اونا زندگی کردن

خسته شدم....دلم گرفته ستاره.... کاش منم

مثل تو ..تو اسمون بودم ....آسمونی که صاف   

ویه رنگه..اینجا این پایین....همه دورنگن.....

دروغ میگن...دلای همدیگر وخیلی ساده میشکنن

                                                                     ستاره دلم گرفته....ببینم تو تا حالا عاشق شدی...

                                                        ستاره ...اونجا کسی عاشق میشه.....اینجا آدما به ظاهر

                                                                   عاشق میشن...اینجا...عشقا دوومی ندارن....

   یه روز عاشق میشن....

                                        روز بعد میگذرن     ومیرن....     

                                             ستاره....دیگه خسته شدم......

                           کاش منم ..

                                          اونجا بودم........

                                 میون ابرا......

                 مثل تو.....

                                                                                      

                                             

                                              

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:1  توسط پریسا | 
از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
در پس درهاي شيشه اي رؤياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود .
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم .
***
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .
كدامين باد بي پروا
دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد
من به رؤيا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 15:21  توسط پریسا |